رو به طلوع

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی ءابائه فی هذه الساعة و فی کل ساعةٍ ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً. خداوندا نسبت به ولی خودت، حجة بن الحسن _ که درود تو بر او و پدرانش باد _ در این لحظه و در تمام لحظات، سرپرست و محافظ و رهبر و یاور و راهنما و چشم بینا باش تا حکومت او را در سراسر سرزمین خود با رغبت و پذیرش مردمان استوار سازی و او را در روی زمین تا زمانی دراز از حکومت حق و عدل، برخوردار گردانی

خونین شهر، شهر خون آزاد شد...
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢  کلمات کلیدی: خونین شهر ، آزاد سازی ، خرمشهر ، دفاع مقدس

با این که هزار بار ویران شده ای

در خاطر ما هنوز خرمشهری...

 

سالروز آزاد سازی خرمشهر رو با تمام وجود به همه دلدادگان به دفاع مقدس تبریک و تهنیت عرض می کنم. 


 
آرزوی بزرگ
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩  کلمات کلیدی: خواب ، حضرت آقا ، حضرت ماه ، فتنه 88

دیشب خواب دیدم خواهرم داره میره دیدار خصوصی آقا. پارسال یه بار رفت. چون خانواده شوهرش چند تا شهید دادن و پارسال چند تا از خانواده های شهدا از جمله خانواده شوهر خواهر من طی یه دیدار خصوصی رفتن خدمت حضرت آقا. یعنی فکر کنید خواهرم با آقا فیس تو فیس بوده!! چیزی که برای من رویاست. هرچند یه چند باری توفیق زیارت حضرت ماه رو از نزدیک داشتم اما آرزومه یه بار برم دیدار خصوصی... خلاصه دیشب خواب دیدم خواهرم باز داره میره خدمت آقا. کلی گریه کردم که منم میخوام بیام! اما می گفت نمیشه. همینطوری داشتم زار می زدم. بعدش نمی دونم چطوری رفتم بیت رهبری. که باز من رو راه نمی دادن تو. داشتم از پشت شیشه آقا رو نگاه می کردم که یکی از خدام بیت اومد و از اون طرف شیشه پرده رو کشید تا من نتونم آقا رو ببینم! خیلی حالم گرفته شد و کلی گریه کردم. الآن که دارم فکر می کنم می بینم آقا حق داره نخواد منو ببینه. مدتیه خیلی آدم بدی شدم. طوری که از دست خودم خسته شدم و اگه می شد خودمو از دست خودم خلاص می کردم! نیاز به تحولات اساسی دارم! یعنی یه جورایی دارم از خودم متنفر میشم...

من عاشق و شیفته رهبرم هستم و هر وقت نامی از آقا میاد بی اختیار اشک تو چشمام جمع میشه. یه عشق بصیرانه دارم به رهبرم. نمی خوام وارد بحث سیاسی شم اما این رو هم نمی تونم انکار کنم که یکی از برکات فتنه 88 حداقل برای من، این بود که بیش از پیش به آقا اعتماد و عشق و علاقه پیدا کردم و بیشتر از همیشه به این پی بردم که چه رهبر مدبر و حکیمی داشتم و خودم نمی دونستم! یکی از بزرگترین آرزوهام هم اینه که هر موقع خواستم ازدواج کنم، خطبه عقدم توسط حضرت آقا جاری بشه. هرچند می دونم چند سالیه که دیگه آقا عقد کسی رو نمی خونن ولی خب فقط کافیه که با تمام وجود از خدا بخوام و خدا هم بخواد. این که چه کسی خطبه عقد رو جاری می کنه اهمیت بی اندازه ای داره و خب کی بهتر از آقا؟ همیشه هم به خدا و به پدرم و به همه تأکید می کنم که من می خوام عقدمو آقا بخونن و با مهریه چهارده سکه هم هیچ مشکلی ندارم و با کمال میل می پذیرم. خدایا خودت توفیق بده...

اینم یه خبر فوری که هم اکنون به دستم رسید:

در پی ترور ائمه جماعات حرمین حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما توسط وهابیون ملعون، این گروه ساعاتی پیش طی بیانیه ای تهدید نموده اند که قصد دارند حرم حضرت رقیه سلام الله علیها را منفجر نمایند. لذا هم اکنون حرم این دردانه رسول الله صلوات الله علیه و آله تعطیل است و همه از جمله خدام حرم را ترک کرده اند. لطفاً اطلاع رسانی نموده و وهابیون ملعون را بیش از پیش رسوا نمایید. خدایا به حرمت دستان کوچک حضرت رقیه، وهابیت ملعون و آل سعود، این خائنین به حرمین شریفین را نابود و رسوا و دستشان را از حرم آل الله کوتاه گردان.

حس نوشت: دلم ماه رمضون می خواد. دلم شبهای احیا می خواد... دلم حال و هوای سحر رو می خواد... دلم دعای سحر تو مسجد شجره با صدای موسوی قهار می خواد... دلم برنامه زنده فرزاد جمشیدی می خواد... دلم نماز صبح اول وقت می خواد، نماز عاشقانه و عارفانه... دلم میخواد مثل قبلاًها دوباره آدم شم..........


 
ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت امام خمینی(ره)
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢  کلمات کلیدی: ولادت ، حضرت فاطمه زهرا(س) ، امام خمینی (ره) ، روز مادر

*سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان و فرخنده میلاد سلاله پاک آن حضرت، بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی ایران، حضرت امام خمینی(ره) مبارک باد*

«روز زن و روز مادر خدمت تمام بانوان و مادران محترم و عفیف مبارک باد»

 


 
انقلاب فرهنگی
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱  کلمات کلیدی: انقلاب فرهنگی ، دانشجو ، دانشگاه تهران ، حجاب

اول بگم که هیچ اصراری نیست که تا آخر بخونید! اگه به جایی رسیدید که دیدید با حرفم مخالفید همونجا خوندن رو متوقف کنید! عصبانی تر از اونم که بتونم با کسی کل کل کنم... یه سری حرف دله که نمی دونم باید پیش کی ببرم! اینجا می نویسم تا یه خرده سبک بشم. بلکه یه ذره آروم شم:

شدیداً و قویاً به انقلاب فرهنگی در سطح دانشگاهها اعتقاد دارم! باید غربالگری بشه و اون عده ای که لیاقت ندارن دانشجو باشن از دانشگاهها پرت شن بیرون! بله! در این زمینه به اقدام ضربتی معتقدم. فکر نکنید خیلی خشنم. خونم به جوش اومده و قلبم به درد که دارم اینو میگم...

این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم: انصراف! دیگه حالم از هر چی درس و دانشگاهه به هم می خوره. مکرر با خودم فکر می کنم یه روز که رفتم دانشگاه به جای اینکه برم سر کلاس، یه راست برم اتاق رئیس محترم دانشکده و انصرافمو بدم و جونمو آزاد کنم و درس و دانشگاه رو ببوسم و بذارم کنار و برم بشینم گوشه خونه و به زندگیم بچسبم! به نظرم تو این دوره زمونه دیگه دانشگاه رفتن و لیسانس گرفتن هیچ ارزشی نداره و حتی کسایی که نمیرن دانشگاه آدمهای سالمتری هستن! به نظرم اینکه آدم بتونه چهار سال تموم تو این خانه فساد دووم بیاره و اعتقاداتش تکون نخوره و همون آدمی که وارد دانشگاه شده از دانشگاه خارج بشه واقعاً هنره!!

به خدای احد و واحد خسته ام. اونقدر خسته ام که دلم می خواد به همه چی پشت پا بزنم. یه روزهایی بود که کلی انگیزه و برنامه داشتم برا آینده... که می رم ایتالیا و درسمو ادامه میدم. مثل همه استادهامون. اما الآن دیگه حتی از گرفتن لیسانس هم مطمئن نیستم! واقعاً برای خودم متأسفم که باید دو سال دیگه تو این فضای متعفن درس بخونم. البته اگه تا اون موقع دووم بیارم!

حتماً می پرسید مگه محیط دانشگاهتون چطوریه؟ باید بگم که دانشگاه ما به هر چیزی که شما فکرشو بکنید شباهت داره الّا یه محیط فرهنگی و آموزشی و علمی و از این حرفا! احساس می کنید وارد یه سالن مد شدید... یا یه مهمونی مختلط... یا کافی شاپ... یا هر جای دیگه ای غیر از دانشگاه! اینه که حال منو بد می کنه و اعصابمو متشنج.

تازه ادامه هم داره...


 
خدایا شکرت
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: خدا ، دعا ، معجـزه ، شکر

خدایا هزار بار شکرت... اون عزیز من که حالش خیلی بد بود، به برکت دعای همه اطرافیان و دوست و آشنا و فامیل و شما دوستهای عزیزم، در حال حاضر خیلی بهتره و رو به بهبوده. می تونم بگم اتفاقی که افتاد بیشتر شبیه معجزه بود! تا چند روز پیش دردهای وحشتناکی داشت و هیچی از گلوش پایین نمی رفت و هر روز بهش سرم وصل می کردن... اما به طور کاملاً ناگهانی حالش خیلی بهتر شد و الآن نه از اون دردهای کشنده خبری هست و نه تهوع های همیشگی... و خیلی بهتر غذا می خوره و در کل وضعیت عمومیش خوبه و فقط بدنش ضعیف شده و باید تقویت بشه. واقعاً نمی دونم چطوری از خدای خوبم تشکر کنم که این لطف رو در حق همه مون کرد. خدایا ممنونتم... اون همه دعا نتیجه داد... خدایا ممنونم که صدامون رو شنیدی و اجابت کردی... ممنونم که به همه مون یه امید و زندگی دوباره بخشیدی... هزار بار ازت ممنونم. هزاران بار...

از شما دوستهای گلمم خیلی ممنونم که دعا کردید. همه براش دعا کردن... هر کسی که می شنید... بدون شک دعای همه تأثیر داشت. خدایا شکرت...


 
اللهم اشف کلّ مریضٍ
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥  کلمات کلیدی: دعا ، شفا ، مریض ، خدا

 

دوستان عاجزانه و ملتمسانه ازتون خواهش می کنم همین الآن هر جا که هستید دست به دعا بردارید و برای شفای همه مریضها دعا کنید. و برای یکی از عزیزان من که اصلاً حال خوبی نداره...

خدایا خودت یه عنایتی بکن... خدایا همه چشم امیدمون به خودته... خدایا به امام زمان قسمت میدم... به بچه هاش رحم کن............

چشمام گریونه...


 
حجاب
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: زن ، فاطمه(س) ، زینت ، حجاب

ای زن به تو از فاطمه(س) اینگونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است


 
یا ایتها الصدیقة الشهیدة
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی: تشییع ، زهرا ، مرتضی ، صاحب الزمان(عج)

 

امشب دل سنگ کوچه ها می گرید/ یک شهر، خموش و بی صدا می گرید
تشییع جنازه غریب زهراست/ تابوت بحال مرتضی می گرید

 

آجرک الله یا صاحب الزمان...


 
هوای گریه دارم
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٢  کلمات کلیدی: مکه ، مدینه ، گریه ، حج

 

باز همون حس همیشگی... باز دلتنگی... دلتنگی برای سرزمین من، برای عشق من، برای زادگاه روح من، برای مأمن من...

لیلی سای عزیز امروز از مکه برگشت. باهاش حرف زدم. دلمو هوایی کرد. حالا همدرد شدیم. حالا حال منو می فهمه و من حال اون رو...

لیلی می دونی با پستی که نوشتی چه به روز من آوردی؟ شدم مثل اون موقع که تازه از مکه برگشته بودم... که بین زمین و هوا بودم... که نمی فهمیدم چطوری زنده ام... که فقط گریه می کردم... فقط گریه...

اللّهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کلّ عام


 
ما کجاییم...؟
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی: شهید ، مریم فرهانیان ، آخرت ، خداوند

به یاد آخرت بودن، ترس از نافرمانی خداوند و مراقبت از نفس، موضوعاتی همیشگی بود که فکر و ذکر مریم را همواره به خود مشغول کرده بود و دوست و آشنا کاملاً آن را در رفتار مریم مشاهده می کردند...


 
آرزوی پرواز
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی: مکه ، مدینه ، عشق ، خدا

اولین باری که رفتم مکه، هشت سال پیش بود. اون موقع هنوز 12 سال هم نداشتم! و خب به اقتضای سنم درک درستی از اون سفر معنوی و اون سرزمین مقدس نداشتم و کلاً تو باغ نبودم که الآن اینجا کجاست و من اینجا چی کار می کنم؟! می تونم بگم خیلی حس خاصی نداشتم از اینکه پا به مقدس ترین جای دنیا گذاشتم... اما بار دوم... سال 87 بود. اون موقع 16 سالم بود و جالب اینکه روز تولد 16 سالگیم مکه بودیم! اون سفر یه سفر خیلی خاص بود. و اون موقع بود که با پوست و گوشت و استخونم عاشق اون سرزمین شدم. و بعد از اون یه حس خاص دارم نسبت به مکه و مدینه. یه حس تعلق خاطر! خودمو متعلق به اونجا می دونم و اونجا رو متعلق به خودم... نمی دونم چه جوری بگم... یه عشق زاید الوصفی دارم نسبت به مکه و مدینه... طوری که بعد از سفر دومم همیشه بزرگترین آرزوم این بود که دوباره مشرف شم. و اشک ها ریختم و ضجه ها زدم به درگاه پروردگار تا دوباره سال 90 به صورت کاملاً غیر منتظره قسمت شد و برای سومین بار پا به زادگاه روحم گذاشتم... از روزی که عاشق شدم همیشه دلم می خواست یه پرنده بودم و مسیر قبله رو می گرفتم و اونقدر پرواز می کردم تا می رسیدم به حرم امن الهی... همیشه این آرزوی پرنده بودن و پرنده شدن باهامه...

لیلی سای عزیزم یکشنبه رفت مدینه و دل منو با خودش برد. خوشا به سعادتش. دو روز قبل از سفرش زنگ زد و خداحافظی کرد. کلی براش حرف زدم. از دلتنگیهام گفتم و از تجربیاتم. انقدر دلم تنگه که خدا می دونه. دلم حتی برا قدم زدن زیر آفتاب داغ مدینه که مغز آدمو به نقطه جوش می رسونه لک زده...

*خدا جونم... قول و قرارهایی که با هم گذاشتیم یادته؟ 9 ماه پیش رو می گم... تو مسجدالحرام، چسبیده به خونه ات، تو مستجار... یادته چی ازت خواستم؟...............

پی نوشت: این عکس رو خودم گرفتم. 9 ماه پیش...


 
شهیده مریم فرهانیان
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸  کلمات کلیدی: شهید ، مریم فرهانیان ، دختری کنار شط ، کمال

این روزها مشغول مطالعه کتاب "دختری کنار شط" هستم. در مورد زندگی شهید بزرگوار مریم فرهانیان، الگوی واقعی یک دختر مسلمان. به همه دخترهای جوون توصیه می کنم حتماً این کتاب و امثال اون رو بخونن. از زندگی این شهدا یه دنیا درس می شه گرفت...

«شهید کسی است که به آخرین مرحله کمال خود رسیده است و راهش را با آگاهی، ایمان و خلوص می پیماید و همیشه پیروز و جاوید است»

شهید مریم فرهانیان

کلیک: زندگینامه شهیده مریم فرهانیان


 
← صفحه بعد