اول بگم که هیچ اصراری نیست که تا آخر بخونید! اگه به جایی رسیدید که دیدید با حرفم مخالفید همونجا خوندن رو متوقف کنید! عصبانی تر از اونم که بتونم با کسی کل کل کنم... یه سری حرف دله که نمی دونم باید پیش کی ببرم! اینجا می نویسم تا یه خرده سبک بشم. بلکه یه ذره آروم شم:
شدیداً و قویاً به انقلاب فرهنگی در سطح دانشگاهها اعتقاد دارم! باید غربالگری بشه و اون عده ای که لیاقت ندارن دانشجو باشن از دانشگاهها پرت شن بیرون! بله! در این زمینه به اقدام ضربتی معتقدم. فکر نکنید خیلی خشنم. خونم به جوش اومده و قلبم به درد که دارم اینو میگم...
این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم: انصراف! دیگه حالم از هر چی درس و دانشگاهه به هم می خوره. مکرر با خودم فکر می کنم یه روز که رفتم دانشگاه به جای اینکه برم سر کلاس، یه راست برم اتاق رئیس محترم دانشکده و انصرافمو بدم و جونمو آزاد کنم و درس و دانشگاه رو ببوسم و بذارم کنار و برم بشینم گوشه خونه و به زندگیم بچسبم! به نظرم تو این دوره زمونه دیگه دانشگاه رفتن و لیسانس گرفتن هیچ ارزشی نداره و حتی کسایی که نمیرن دانشگاه آدمهای سالمتری هستن! به نظرم اینکه آدم بتونه چهار سال تموم تو این خانه فساد دووم بیاره و اعتقاداتش تکون نخوره و همون آدمی که وارد دانشگاه شده از دانشگاه خارج بشه واقعاً هنره!!
به خدای احد و واحد خسته ام. اونقدر خسته ام که دلم می خواد به همه چی پشت پا بزنم. یه روزهایی بود که کلی انگیزه و برنامه داشتم برا آینده... که می رم ایتالیا و درسمو ادامه میدم. مثل همه استادهامون. اما الآن دیگه حتی از گرفتن لیسانس هم مطمئن نیستم! واقعاً برای خودم متأسفم که باید دو سال دیگه تو این فضای متعفن درس بخونم. البته اگه تا اون موقع دووم بیارم!
حتماً می پرسید مگه محیط دانشگاهتون چطوریه؟ باید بگم که دانشگاه ما به هر چیزی که شما فکرشو بکنید شباهت داره الّا یه محیط فرهنگی و آموزشی و علمی و از این حرفا! احساس می کنید وارد یه سالن مد شدید... یا یه مهمونی مختلط... یا کافی شاپ... یا هر جای دیگه ای غیر از دانشگاه! اینه که حال منو بد می کنه و اعصابمو متشنج.
تازه ادامه هم داره...